لیست کلیه پارتهای رمان مثل تو مثل هیچکس : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 132
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 61
-نترس بیبی. بابای من انقدرام توی ذهن من خوب نیست. بگو دیگه! دوست دارم بدونم. آهی کشید و گفت: -اون وقتا همه جوون بودن. مادر حامدم سنش کم بود و خوش بر و رو بود. بین خودمون راحت بود. نه اینکه لباس باز بپوشه و هفتاد قلم آرایش کنه و بخواد دلبری کنه ها! نه. ولی بین خودمون شوخی و بگو بخند میکرد و ...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 62
-آرشیدا رو به دنیا آوردیم و بعدش زنگ زدیم به اورژانس. بابات همزمان با آمبولانس رسید. وقتی اومد تو و دید ما بچه رو به دنیا آوردیم شاکی شد و به دعوا گذاشت. دست آخرم به من گفت تو غلط کردی که زائوندیش. دکتر اورژانس با تشر بهش گفت که اگه ما این کار رو نمیکردیم ممکن بود دور از جونشون هم مادر و هم بچه...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 63
آه عمیقی کشید و گفت: -ای ننه! زمان ما که همه دنبال پسر بودن، شوهر من و شوهر شوکت واسه دختردار شدنمون جشن گرفتن. بعدشم گفتن دیگه بچه نمیخوان. البته بعد زیبا، شوکت بازم حامله شد ولی نفهمیدیم چی شد که بچهش افتاد. از اون به بعد شوهرش گفت دیگه بچه نمیخواد؛ آخه شوکت انقدر خونریزی کرد که دور از جونش...
بروزرسانی در : ۵۳۷ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 64
صبح با صدای کلکل بیبی و مادرجون از خواب بیدار شدم. خمیازهای کشیدم و چشمام رو ماساژ دادم. مدتها بود که به این خوبی نخوابیده بودم. -برو این دختره رو بیدار کن بیاد صبحونه. لنگ ظهر شد. -خب شاید بخواد استراحت کنه! -غلط کرده با مادربزرگش که میخواد استراحت کنه. برو بیدارش کن الآن ضعف میکنه. ...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 65
بعداز آشپزخونه رفتم سراغ انباری سه متری که توی بچگی اتاق خوابم بود. عروسکهام رو جمع کردم تا توی فرصت بشورمشون و تمیزشون کنم. دراور پنج کشوی قدیمی رو از توی انباری بیرون کشیدم و با دستمال و آب و مایع حسابی تمیزش کردم. وقتی از سالم بودنش مطمئن شدم کشون کشون بردمش پشت در ورودی- جایی که تو رفتگی داش...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 66
-تقسیم کار کردیم. البته یه روزایی من حال ندارم تاجی جور منو میکشه، یه روزایی هم تاجی حال نداره من جور اونو میکشم. چند دقیقهای به سکوت گذشت تا بیبی هم به ما ملحق شد. نگاهی بهشون کردم و گفتم: -میشه به منم آشپزی یاد بدید؟ مادرجون با اخم گفت: -پس فریبا چه غلطی میکرده که تو هنوز آشپزی بل...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 67
با فاصله از هر دو و نزدیک به در نشستم تا بوی پیاز چشماشون رو اذیت نکنه. مادرجون رو به بیبی گفت: -تاجی خوشگله، قهری ننه؟ بیبی رو برگردوند و گفت: -خب من دستم نسبت به تو کند بود. قرار نیست همه مثل تو تیز و بز باشن که! مادرجون خندید و گفت: -اگه آشتی کنی برات یه پیرهن خوشگل میدوزم. بیبی خ...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 68
مادرجون نگاهی به ساعت کرد و گفت: -لیدا مادر ساعت چند باید فرودگاه باشیم؟ نگاهی به یادداشت توی گوشیم انداختم و گفتم: -ساعت دو و نیم-سه! از جاش بلند شد و گفت: -تا من میرم ظرفا رو بشورم، توأم ارّۀ دو رو پیدا کن و بذار تو دستگاه. به اول فیلم که رسید استپ کن تا من بیام. بیبی هم از جاش بلند ش...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 69
خداحافظی کوتاهی کردیم و قطع کردیم. جلوتر از مادرجون و بیبی به سمت پله برقی راه افتادم. مطمئنا اگر مادربزرگا نبودن تا اونجا میدوئیدم. سوار پله برقی شدیم ولی نمیتونستم منتظر بمونم تا پله بالا ببرتم! پس شروع به حرکت کردم. همین که به طبقۀ اول رسیدم و از پله برقی پیاده شدم حامد روبهروم قرار گرفت. ...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 70
-لازم نیست ننه. ما خودمون تاکسی میگیریم و برمیگردیم. عموطاها به بیبی نگاه کرد و گفت: -اصلا قبول نمیکنم بیبی. این همه راهو به خاطر ما اومدین، بیغیرتیه که بذارم خودتون برین. میرسونمتون. بریم. رفتیم پارکینگ. من و بیبی و مادرجون پشت نشستیم و خاله زیبا جلو و عموطاها پشت فرمون نشست. حدودا...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 71
بعداز ناهار آماده شدیم و خودمون رو به بازارچهای که نزدیک خونه بود رسوندیم. اول سراغ کاموا رفتیم. بیبی چند مدل برای من کاموا خرید و هرکدوم رو برای چیز متفاوتی مثل؛ شال و کلاه و دستکش و ژاکت و ... خرید. بعد سراغ سبزی رفتیم و مادرجون کلی سبزی از جمله؛ کوکو، قورمه، آشی، سوپی و پلویی خرید. بعداز اون...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 72
با صدای آروم بیبی بیدار شدم. نگاهی به اطرافم انداختم و پرسیدم: -ساعت چنده؟ بیبی خندید و گفت: -ساعت شیشه. کش و قوسی به بدنم دادم و گفتم: -سلام. ممنون که بیدارم کردین. صدای مادرجون رو از بالای سرم شنیدم: -پاشو یه لقمه صبحونه بخور. چشمی گفتم و از جام بلند شدم. رخت خوابم رو جمع کردم و س...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 73
خندۀ ریزی کردیم که خودش هم همراه با ما خندید. و بعد ادامه داد: -من اصراری ندارم که حتما سر کلاس بنشینید، ولی توجه داشته باشید که یادگیریای که سرکلاس و به صورت جمعی اتفاق میوفته، ماندگاریش خیلی خیلی بالاتر از اون یادگیریای هست که شما خودتون بخواید کتاب رو بخونید و واو به واو حفظش کنید. من از شم...
بروزرسانی در : ۴۹۰ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 74
روزها پشت هم میگذشتن و من تقریبا با همه چیز خو گرفته بودم. با درسم، با دانشگاهم، با اتاقم، با بیبی و مادرجون و تقریبا با هرچیزی که دورم بود. همهچیز بوی آرامش داشت. همه چیز برام دلچسب و بود و دست خوشبختی دورم رو احاطه کرده بود. حالم خیلی خوب بود. کمکم شروع کردم به شعر گفتن. شعرهایی که هرکسی می...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 75
با صدای جوشیدن سماور به طرفش رفتم و چایی رو با هل و چوب دارچین دم کردم. تا چایی دم بکشه اندک خشکبار و آجیلی که توی کابینت داشتم رو توی اردو خوری جدیدی که خریده بودم ریختم و وسط گذاشتم. روبهروی بیبی و مادرجون نشستم و گفتم: -ببخشید وسایل پذیراییم در حد یه خونۀ دانشجوئیه. بفرمائید، تا چایی دم ب...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 76
ساعت هفت صبح بود که رسیدم دانشگاه. اولین کلاسم ساعت هشت و نیم برگزار میشد. حدودا یک ساعت وقت اضافه داشتم. قصد داشتم برم کتابخونه و چندتا کتاب بگیرم. وارد دانشگاه شدم و به سمت کتابخونه حرکت کردم. تقریبا وسطای راه بودم که یکی بلند اسمم رو صدا زد. به طرف صدا برگشتم و دیدم شهریار داره مثل برق به طرف...
بروزرسانی در : ۴۷۱ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 77
-عالی بود. من شعرهای زیادی رو از بچههای ترم اول شنیدم، اما این یکی خیلی استادانهتر بود. این نشون میده استعدادتون توی شعر مثال زدنیه. به نظرم پیش رو بگیرید و جلو برید. حیفه این استعداد کور بشه. تشکری کردم که شهریار گفت: -اتفاقا من یه کارگاه شعر پیدا کردم استاد. خیلی هم تعریفش رو شنیدم. اس...
بروزرسانی در : ۴۶۹ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 78
روبهروم روی پاش نشست. نگاه نگرانش رو به چشمای پر از اشکم دوخت و گفت: -چیزیت نشه؟ خندهم گرفت. با صدایی که به سختی بیرون میاومد گفتم: -نه. دهن باز کرد چیزی بگه که صدای آژیر آمبولانس توی فضا پیچید. با عجله به سمت آمبولانس رفت و با نگرانی گفت: -آقا کجا موندین؟ آمبولانس نگهداشت و تکنسین آم...
بروزرسانی در : ۴۶۳ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 79
با اینکه عاشق موهام بودم، اما قبول کردم. با دل خون قبول کردم. نگاه تاجیک رو که روی موهای ریخته شده روی زمین بود رو شکار کردم. دلم میگفت این آدم عاشق من شده ولی مغزم قبول نمیکرد! محل زخم رو با سرم شست و شو تمیز کرد و اطرافش رو با پنبهای که روش بهتادین ریخته بود ضدعفونی کرد. با اولین سوزنی که...
بروزرسانی در : ۴۵۷ روز پیش
-
رمان مثل تو مثل هیچکس - پارت 80
تاجیک نگاهی به من کرد: -خب مگه چیه؟ مادرجون نزدیک شد و گفت: -چی شده لیدا؟ این چه وضعیه؟! با دست آزادش یقۀ تاجیک رو گرفت و گفت: -تو زدیش بچه؟ خودم رو جلو انداختم و دستش رو گرفتم: -ای وای مادرجون! نه ایشون نزده. ایشون همکلاسی منه، بهم کمک کرد رفتم بیمارستان و بعدشم منو رسوند، الآنم داش......
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
