مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت هشتاد و چهارم :
چشمی گفتم و به اتاق خودم برگشتم. استرس داشتم و دستام داشت میلرزید. ضربان قلبم رو توی دهم حس میکردم. چندین بار قفل گوشی رو باز کردم و دوباره قفلش کردم. باید اول به اعصابم مسلط میشدم بعد به تاجیک زنگ میزدم.
گوشی رو توی دستم نگهداشته بودم و نفس عمیق میکشیدم که گوشی ناغافل زنگ خورد. از ترس جیغ خفهای کشیدم و گوشی از دستم افتاد. آب دهنم رو قورت داد و گوشی رو برداشتم.
با دیدن اس
لطفا صبر کنید...
