مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت هشتاد و پنجم :
زمان به تندی گذشت و پنجشنبه از راه رسید. از صبح تا غروب من و بیبی و مادرجون مشغول مرتب کردن خونه و شستن میوه و چیدن وسایل بودیم.
غروب که شد مادرجون منو کشید کنار و بهم گفت:
-بسه دیگه لیدا. بیا برو آماده شو. یه لباس مرتب تنت کن، یه دستی هم به سر و صورتت بکش. یه سرخابی، سفیدابی، چیزی بزن.
چشمی گفتم و راهی اتاقم شدم. موهام رو از بالا بستم و بافتمشون. کمی کرم زدم و یه سایهٔ قهوهای ر
لطفا صبر کنید...
