پارت نود و پنجم :

آب دهنم رو قورت دادم و با حسی شبیه به بغض و کینه نگاهش کردم. انگار نفرتم رو از توی چشمام خوند که یقه‌م رو رها کرد و عقب عقب رفت. همچنان نگاهمون توی نگاه هم گره خورده بود. لحظه‌ای صورتش مثل همون شب مهمونی رنگ پشیمونی گرفت. خواست چیزی بگه که زنگ رو زدن. ته دلم فقط می‌خواستم که بی‌بی و مادرجون باشن، نه هیچ کس دیگه!
تاجیک نگاه از من گرفت و به سمت آیفون رفت. گوشی رو برداشت و گفت:
-بله؟ ... چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️