مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت هشتاد و یک :
دروغه اگر بگم دلم قنج نزد. توی دلم کیلو کیلو قند آب میشد و من از شیرینیش لذت میبردم. دلم میخواست بهش پیام بدم ولی پشیمون شدم. درعوض به شهریار پیام دادم.
-بیداری شهریار؟
نوشت:
-بله بانو.
به پهلو دراز کشیدم و گفتم:
-اون کارگاهی که گفتی برای شعر و ایناست، منو ببر اونجا.
شکلک خوشحال فرستاد و نوشت:
-با کمال میل. همین الآن میبرمت.
وارد گروه شعر که شدم از طرف
لطفا صبر کنید...
