مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت نود و ششم :
دستش رو کشید و ایستاد:
-پاشو باید بریم تو اتاق. مگه نمیگی شوهرته؟ پس گریهت واسه چیه؟ باید آماده بشی.
تمام توانم رو جمع کردم و با عجز و گریه گفتم:
-مشکل روانی داره، میخواد به زور باهام رابطه برقرار کنه که نتونم ازش جدا شم. تو رو خدا کمکم کنید.
دختر دومی دستم رو گرفت و گفت:
-چطوری کمکت کنیم؟ ما خودمونم اینجا گیر افتادیم!
اطرافم رو نگاه کردم تا چیزی بگم که صدای ماد
لطفا صبر کنید...
