پارت هشتاد و هفتم :

به طعنه گفتم:
-خودت گفتی دهنت‌و ببند!
با بغض گفت:
-من گوه خوردم. زر زدم، اصلاً زر مفت زدم. ببخش من‌و. اگه من‌و نبخشی من می‌میرم لیدا!
نفسم رو کلافه بیرون دادم و گفتم:
-فردا ساعت ده صبح بیا دنبالم، باید با هم حرف بزنیم.
با ذوقی که نفهمیدم ساختگیه یا واقعی گفت:
-چشم، چشم. اصلاً همینجا می‌شینم تا صبح شه.
با علم به این که اون من‌و نمی‌بینه اما ناخواسته اخم کردم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️