پارت هشتاد و سوم :

با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم. چشمم رو نیمه‌باز کردم و به گوشی نگاه کردم. با دیدن شمارهٔ حامد فوراً توی جام نشستم و تماس رو وصل کردم.
سلام بلند بالایی داد که خندیدم. با خنده گفت:
-خوابیدی دختره؟ مگه ساعت چنده؟
خندیدم و گفتم:
-نمی‌دونم! چه عجب از اینورا آقاهه؟
با لبخند گفت:
-به جون خودم و خودت تازه سرم خلوت شده. دلم براتون یه ذره شده. چه خبرا؟ خوبین؟ بی‌بی و مادرج

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️