مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت هشتاد و سوم :
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم. چشمم رو نیمهباز کردم و به گوشی نگاه کردم. با دیدن شمارهٔ حامد فوراً توی جام نشستم و تماس رو وصل کردم.
سلام بلند بالایی داد که خندیدم. با خنده گفت:
-خوابیدی دختره؟ مگه ساعت چنده؟
خندیدم و گفتم:
-نمیدونم! چه عجب از اینورا آقاهه؟
با لبخند گفت:
-به جون خودم و خودت تازه سرم خلوت شده. دلم براتون یه ذره شده. چه خبرا؟ خوبین؟ بیبی و مادرج
لطفا صبر کنید...
