مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت نود و یک :
جعبه رو ازش گرفتم و تشکر کردم. با لبخند گفت:
-بازش نمیکنی؟
برای خودم لقمه گرفتم و گفتم:
-بعداً بازش میکنم.
دیگه کسی چیزی نگفت تا زمانی که صبحونه خورده شد و سفره جمع شد. بیبی و مادرجون به بهونۀ بردن وسایل و شستن ظرف رفتن داخل و ما رو تنها گذاشتن. علی کمی به من نزدیک شد و گفت:
-لیدا با من قهری؟
اخم کرده به صورتش زل زدم:
-قهر مال بچههاست. من دلخورم. دلم از دست تو
لطفا صبر کنید...
