پارت نود و یک :

جعبه رو ازش گرفتم و تشکر کردم. با لبخند گفت:
-بازش نمی‌کنی؟
برای خودم لقمه گرفتم و گفتم:
-بعداً بازش می‌کنم.
دیگه کسی چیزی نگفت تا زمانی که صبحونه خورده شد و سفره جمع شد. بی‌بی و مادرجون به بهونۀ بردن وسایل و شستن ظرف رفتن داخل و ما رو تنها گذاشتن. علی کمی به من نزدیک شد و گفت:
-لیدا با من قهری؟
اخم کرده به صورتش زل زدم:
-قهر مال بچه‌هاست. من دلخورم. دلم از دست تو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!