مثل تو مثل هیچکس به قلم مهسا خدایی
پارت نود :
صبح که از خواب بیدار شدم بیبی و مادرجون به همراه رختخوابشون نبودن. نگاهی به ساعت کردم. یازده و نیم صبح بود. خمیازهای کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم. از جام بلند شدم و رختخوابم رو جمع کردم. وارد سرویس بهداشتی شدم و دستی به سر و گوشم کشیدم و آبی هم به دست و روم زدم. از سرویس که اومدم بیرون صدای باز شدن در و صحبت میاومد. کنجکاو به سمت در رفتم و دیدم بیبی و مادرجون چادر به سر دارن وارد می
لطفا صبر کنید...
