پارت صد :

خندیدم و دوباره گوشی رو برداشتم. کمی با شهریار گپ زدم که گفت:
-یه سوپرایز دیگه هم برات دارم!
با چشمای گرد شده پرسیدم:
-چی؟ زود بگو تا سکته نکردم!
شهریار خندید و گفت:
-خدا نکنه! انتشارات مینا اینا ویراستار لازم داره. مینا گفت بهت بگم اگر دورکاری دوست داشته باشی این بهترین گزینه‌ست. فقط این که باید یک جلسه حضوری بیای که هم با روند کار آشنا بشی، هم خب فرم و اینا پر کنی و مدا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️