پارت هشتاد و چهارم :

همان دم با دیدن دوباره‌اش از آمدن پشیمان شدم. آمده بودم که چه کنم؟ مگر دستش برایم رو نشده بود.
ناگزیر گوشه‌ی چادر را جلوتر کشیدم و صندلی را برای نشستن جابه‌جا کردم. گوشی را با لبخندی گرم دم گوشش گرفته بود و با دست اشاره می‌کرد من هم بردارم. آن لحظه به این فکر می‌کردم که دلم می‌خواهد صدایش را بشنوم یا نه…
اما من این همه شب نخوابی را تحمل نکرده بودم که دست از پا درازتر بروم. گوشی ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    ای بابا چراهیچی نمیگه

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    عرشیافکرمیکنه همتاچجورموحودی هست که داره این حرفهامیزن🙏

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    💜💙🤎🩵💚🧡❤️💛

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    0

    👏👏👏

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    2

    انقد حرصم میگیره از همتا که موقعی باید حرف بزنه ضعیفه و هیچی نمیگه

    ۲ سال پیش
  • Hadis

    0

    چرا این مرد انقدر وقیحه... آخه چطور از تو این حرفارو قبول کنه اونم بعد از اونهمه نامردی وخیانتی که ازت دیده تشکرسحرجان❤️

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    عرشیا واقعا با خودش چه فکری کرده ،که می تونه خیانتش رو جبران کنه ،محنا بهش قدرت میده از این ور با همتا میخواد از اول شروع کنه ،با خودت چند چندی آقا عرشیا ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • کُلثوم

    2

    واای این همتا چرا خودشو خالی نمیکنه بسه تاکی سکوت دخترررر

    ۲ سال پیش
کپی شد!