پارت نود و پنجم :

سمآء چمدان‌هایم را داخل می‌آورد که گفت:
-بفرما داخل صاحب‌خونه. مثل اینکه بازم من باید روی زمین بخوابم و تخت پادشاهیم رو دو دستی بدم به شما.
از بالای پله‌ها خانه و حیاط را نگاه کردم. پاییز دندان‌هایش را برای درختان تیز کرده بود و سرما می‌آمد تا به‌زور خوابشان کند. این خانه بی سهراب برایم قشنگی نداشت، بوی عطر تنش را باید از کجا برای خودم به ارمغان می‌آوردم، من بی نگاه او چگونه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Hadis

    0

    برای سما خوشحال شدم بعد از سختی ها بالاخره داره به آرامش نسبی میرسه و همتا هم که خب میگن عشق اگر عشق است آسان ندارد بالاخره عشقشون اونارو بهم وصل میکنه

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    💛🧡🤎❤️💚🩶🩶🤍🩵💙💜

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    غم عشق سهراب بیشترازخیانت عرشیاست🙏

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    🙏🌹

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    0

    😶😔

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    واقعا جایی که عشق نباشه ،زندگی بی معنی میشه ،ولی متأسفانه کسی توی اون خونه همتا رو درک نمی کنه ،فقط خیالشون راحته که اونو آوردن خونه جلوی چشم خودشون ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • کلثوم

    2

    طفلی همتا🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!