مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت نود و سوم :
-شاید با اولین پرواز رفته.
گفتم و در دل خدا را ملتمسانه خواندم که نرفته باشد، بماند برای جنگیدن، برای روزهای آرامی که شاید در آخر سهم هردویمان باشد. سمآء موبایل را کنارش گذاشت و گفت:
-خدا کنه همینطور باشه. چون اصلا تحمل یه تنش جدید رو ندارم.
او یکچیز از خدا میخواست و من یکچیز دیگر. درست متضاد هم و نمیخواستم حرف او شنیده شود. تا آشپزخانه رفت و کمی بعد با ظرفی از سوپ برگشت
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اسرا
0سهراب کجابستی🙏
۲ سال پیشساناز
0💜💙🩵🤍🩶💚❤️🤎🧡💛
۲ سال پیشAa
0زیبا بود تشکر🌹🌿
۲ سال پیشمریم گلی
4معلوم نیست همتا با خودش چند،چنده،با دست پس میزنه با پا پیش میکشه ،البته تا حدودی هم حق داره دلش از طرف خانواده سهراب قرص نیست ،امکانش هست رمان روزنه پارت گذاری بشه ؟اگه بشه نور علی نوره ،ممنون عزیزم
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مربم
0خیلی قشنگ بود فقط چرا پایانش نامعلوم بود و بیشتر ادامه نداشت چند قسمت دیگر