مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت هشتاد و سوم :
با انگشت اشارهام خطی به روی شیشهی گرد گرفته کشیدم. این خانه حالش هرگز به خرابی امروز نبوده بود.
-عرشیا تمام مدت داشته انتقام خانوادهاش رو از من میگرفته. همهی کارهاش برنامهریزی شده بوده، حتی دوست داشتن من…
به آخر جمله که رسیدم اشکم بیصدا چکید و پیشانیام چسبید به پنجره. در حقم جفا کرده بود.
-میخوام از زبون خودش بشنوم. میخوام یکبار برای همیشه بودنش رو به نبود
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Aa
1عالی بود👏🌹
۲ سال پیشاسرا
1لابدعرشیافکرکرده واسه راضیت شرط بذاره🙏
۲ سال پیشمریم گلی
1درست سر به زنگاه تموم شد،یه کم این روزها رو گذروندن سخته ،انگار ما هم همراه همتا شدیم برای پاسخ گویی عرشیا ،منم استرس دارم ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیشم.ر
1حالا ببینیم مشکل عرشیا چی بود
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ساناز
1❤️🧡💛💚🩵🩵🤎💙💜