پارت هشتاد و هشتم :

-نگران نباش. کسی منتظر من نیست.
تصمیم عجولانه‌ای گرفته بودم. بدون اینکه عواقبش را در نظر بگیرم. ماندن در کنار عطر او و بعدها دیدن صندلی خالی‌اش کنارم قرار بود غوغا به پا کند و همه‌چیز را برایم سخت کند، حتی نفس کشیدن را.
به یاد نداشتم برای یکباره هم که شده مسیر تا خانه‌ی خانم‌بزرگ را بی‌استرس رفته باشم. دفعه‌ی پیش استرس دیدن سهراب را داشتم و حالا با او می‌رفتم و استرس دیدن دایی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    💛🩵🧡💙💚💜❤️🤎

    ۲ سال پیش
  • کُلثوم

    0

    🥲🥲

    ۲ سال پیش
  • م.ر

    0

    🥲😪

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    2

    چقدر این روزها برای همتا غم انگیزه،بیچاره کسی روهم نداره که مرحم دلش بشه ،همه رفتن یه عده زیر خاک ،یه عده هم دیار غربت ،کی بشه رمان از این حالت غم انگیز در بیاد و دل ما هم شاد بشه ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!