پارت نود و هشتم :

-عروس ما هل داره نمک و فلفل داره.
خانم‌بزرگ لبش به خنده که وا شد سبحان با شیطنت نگاه‌اش کرد و گفت:
-ای کلک نکنه شمام دلت می‌خواد عروسی بشی؟
صدای خنده همه در خانه پیچیده بود و دایی در حالی که دست‌هایش را خشک می‌کرد گفت:
-خانم‌بزرگ لب‌تر کنه دوماد کیه خودم نوکرشم.
خانم‌بزرگ اخمی ساختگی بین ابروهایش انداخت و چادر از دور کمر آزاد کرد، روی دسته‌ی مبل انداخت و تا سفره آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • سا ناز

    0

    🧡🤎💛❤️💜🩵💙🩶💚💚🤍

    ۲ سال پیش
  • ??

    0

    عالی ولی کوتاه

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون زیبا بود🙏🌺

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    8

    نویسنده جان این پارت خیلی کوتاه بود تا اومدیم بریم توی حس تموم شد ،واقعا دلم میخواست حداقل مکالمه شونو بشنوم ،استرس دارم نکنه سهراب همتا رو پس بزنه ،ممنونم

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    5

    چراخب 😒میذاشتیدباسهراب حرف بزنه مام بشنویم😉

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️