پارت نود و هشتم :

-عروس ما هل داره نمک و فلفل داره.
خانم‌بزرگ لبش به خنده که وا شد سبحان با شیطنت نگاه‌اش کرد و گفت:
-ای کلک نکنه شمام دلت می‌خواد عروسی بشی؟
صدای خنده همه در خانه پیچیده بود و دایی در حالی که دست‌هایش را خشک می‌کرد گفت:
-خانم‌بزرگ لب‌تر کنه دوماد کیه خودم نوکرشم.
خانم‌بزرگ اخمی ساختگی بین ابروهایش انداخت و چادر از دور کمر آزاد کرد، روی دسته‌ی مبل انداخت و تا سفره آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سا ناز

    0

    🧡🤎💛❤️💜🩵💙🩶💚💚🤍

    ۲ سال پیش
  • ??

    0

    عالی ولی کوتاه

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    ممنون زیبا بود🙏🌺

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    8

    نویسنده جان این پارت خیلی کوتاه بود تا اومدیم بریم توی حس تموم شد ،واقعا دلم میخواست حداقل مکالمه شونو بشنوم ،استرس دارم نکنه سهراب همتا رو پس بزنه ،ممنونم

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    5

    چراخب 😒میذاشتیدباسهراب حرف بزنه مام بشنویم😉

    ۲ سال پیش
کپی شد!