مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت نود و چهارم :
چندساعتی را در خلوتی اتاق غرق بودم. انگار یکعمر از بیخبریام میگذشت. حالا من نمیدانستم او کجاست، چه میکند یا چه در سرش میگذرد. کاش راهی بود تا از سلامتیاش مطمئن میشدم و برای همیشه پِی نداشتنش را به تن میمالیدم. در افکار زهرآلودم دست و پا میزدم که سمآء تقی به در زد و در را باز کرد. لبهی پنجره کز کرده بودم و سرم از روی پاهایم بلند نمیشد.
-همتا میشه باهات حرف بزنم.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
Hadis
1شاید سهراب نرفته فقط وانمود به رفتن کرده تا همتا به خودش بیاد و یکدل بشه تا بتونه کنار سهراب با همه سختی ها و مخالفت ها بجنگه
۲ سال پیشساناز
0💛🧡🤎💚🩶❤️🤍🩵💙💜
۲ سال پیشستاره
3فک نکنم سهراب رفته باشه
۲ سال پیشکلثوم
1عالی
۲ سال پیشاسرا
2عجب استفبالی چراهیچکس توخونه نیست🙏
۲ سال پیشم.ر
0🙌
۲ سال پیشمریم گلی
4بیچاره سهراب توی چه بلاتکلیفی رفته ،خیلی قشنگ بود ،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیشمریم
1خیلی قشنگ بود
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

??
0خیلی خیلی قشنگ بود