پارت نود و هفتم :

حضور سبحان را که کنار خودم احساس کردم نمِ چشمانم را گرفتم و لبخند کم‌رنگی تحویلش دادم. روی تک پله نشست و با سنگ‌ریزه‌های زیر پایش ور رفت. او هم کلافه بود. هردو دستش را در موهایش فرو برد و گفت:
-چرا اینجوری شده آخه!
کفِ دست‌هایم را به هم چسباندم و نفسم را نرم بیرون فرستادم.
-همه‌ی دخترها وقتی می‌فهمن می‌خوان از خونه‌ی پدریشون برن دلنازک میشن…
سبحانِ بازیگوش آرام نشسته

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    0

    💚❤️🤎🧡💛💜💙🩵🤍🩶

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    1

    نه بابادایی هم انگارآدم منطقیه یاشایدم خیالش ازسهراب راحته🤔🤔

    ۲ سال پیش
  • سحر حاجیوند | نویسنده رمان

    تمام مخالفت دایی بخاطر این بود که همتا متاهل بود و سهراب بد زمانی عاشقش شده بود. حالا که همتا مجرد شده دلیلی برای مخالفت نمی‌بینه.

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    👏👏👏🙏💐

    ۲ سال پیش
  • کُلثوم

    2

    بلاخره دایی رضایت داد

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    اصلاسهراب چرارفت وقتی ازعرشیاجداشددیگه مانع نبود🤔

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    4

    واقعا دمت گرم خان دایی ،باورم نمی شه اون حرفها رو زده باشه ،خدا کنه همتا دوباره جو گیر نشه ،بر خلاف میلش عمل کنه ،یه کم هم نگران سهرابم ،اونم لج بازی نکنه که دیگه همه چی تموم شده ،خدایا صبر بده ممنونم

    ۲ سال پیش
کپی شد!