مردمک سفید به قلم سحر حاجیوند
پارت نود و یک :
برخاست و شالش را که تا آن لحظه روی دستهی صندلی بود برداشت و سر کرد. به سمت در که میرفت گفت:
-مگه نمیخواستی بدونی سفرش چطور بود؟ الان میاد از خودش بپرس.
هاج و واج مانده بودم با لیوانی دهن خورده از شیر. حتی قادر نبودم آب دهانم را در آن لحظه قورت بدهم. شک نداشتم سمآء بیخودی حرف نمیزند و شوخیهایش تا این اندازه بیجا و بیوقت نیست. اگر گفته بود از خودش بپرس حتما خودش آمده. در هم
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
ساناز
1💜💙🩵🤍🩶💚❤️🤎🧡💛
۲ سال پیشAa
0راست میگه دیگه کار بچه گانه ای بود.ممنون🙏🌺
۲ سال پیشآیرین
0اشکم در اومد
۲ سال پیشستاره
0عوص تشکر ت همتاخانوم
۲ سال پیشلیلی
0کاش پیش سهراب به خودکشی اعتراف نمیکرد😟
۲ سال پیشمریم گلی
0هنوزم از عشق سهراب داره می میره ولی بازم غده ،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیشکُلثوم
0وای اشکم دراومد🥹همتااااا
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
0چقدرسخت خودت سرباردیگران بدونی همتاگناه داره🙏