پارت صد و چهل و هشتم :
می دونستم وارد قلمرو شکارچی شدم؛ همونی که منتظرم بود... همونی که می تونست هر لحظه تصمیم بگیره کار رو تموم کنه.
اما راه دیگه ای نداشتم.
این جا تنها مسیری بود که برام مونده.
وقتی وارد سالن شدم، دیدمش.
وسط سالن با قدم های بلند و خشم خالص، رژه می رفت درست مثل حیوونی که هنوز تصمیم نگرفته دقیقا کِی حمله کنه اما مطمئنه که حمله می کنه.
بدنم ناخودآگاه لرزید.
بی صدا در
مطالعهی این پارت کمتر از ۴۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
سارا
0همون عکسیه ک کیانا توی استوری ها گذاشته بود و یه مجسمه الفا هم داشت😶
۲۳ دقیقه پیشسارا
0میگم بچه ها توی این کاور جدید عکس اردوان چه جذابه لعنتی😂اون دختره هم دلوینه اون پسره که اون بالاست و کراوات ابی داره هم اونم چشماش ابیه من داخل سایت تونستم زوم کنم چشماش ابیه اون رادانه
۲۳ دقیقه پیش
لطفا صبر کنید...

حنانه
0راستی دخترا اینجا نمیشه زوم کرد اما داخل سایت میشه روی کاور زوم کرد روی میز یه سری اسناد هست یه قاب عکس عاشقانه هم هست بعد یه صفحه شطرتج هم جلو دست هومانه😶😶بچه ها شطرتج و مهره شما رو یاد چی میندازه؟😶😶