پارت صد و پنجاه و سوم :
پونه که معلوم بود از جمله آخرم حسابی ترسیده به سرفه افتاد.
با اخم مچ هر دو دستش رو رها کردم.
حس کردم کمی ازم فاصله گرفت این رو از بالا پایین شدن تخت فهمیدم.
با اخم هایی که باز نمی شد، خودم دکمه های لباسم رو باز کردم و از تنم در آوردم.
زیرش یه رکابی تنم بود.
منتظر موندم پونه، دختر بیست ساله بزرگسال مدعی، لباسم رو برام بیاره اما این کار رو نکرد.
با لحن طلبکاری گفتم:
_ لباس
مطالعهی این پارت حدودا ۴۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۳ هفته پیشپونک
0هومان دقیقاً از اون آدماییه که اگه یه روز بگه بمون من خودم گریه میکنم و از بلندی خودمو پ ت میکنم پایین😔😂
۴ هفته پیشدنیا
0وای هومان کم عقل هومان کم عقل
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۴ هفته پیشهانی
0راستش آخر پارت بیشتر از پونه، نگران هومان بودم.. این آدم خیلی وقته داره بار همه چی رو تنهایی میکشه🫠هییع
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۱ ماه پیشGol
0من جای دلوین بودم با دیدن اون همه اتفاق فقط می نشستم یه گوشه به سقف نگاه می کردم 😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عجب😂
۱ ماه پیشنوکی
0هر چی جلوتر میریم بیشتر میفهمم این داستان درباره عشق نیست.. درباره ترمیم آدماییه که شکستن🥲💔
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۲ ماه پیششبنم
0آخر پارت فقط یه حس داشتم.. امیدوارم روزی که هومان بالاخره احساسشو قبول می کنه، پونه هنوز کنار خودش داشته باشه.. چون این دختر واقعاً داره با تمام وجودش می جنگه. 🥺
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۲ ماه پیشایران
0از اون پارتایی بود که وقتی تموم شد، ناخودآگاه برگشتم چند تا دیالوگ رو دوباره خوندم. مخصوصاً حرفای هومان که هر بار یه معنی جدید ازش درمیاد😉😊🙏
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍 چه خوب پس🤍💋
۲ ماه پیشنسیم
0دییالوگ ها مونولوگ ها حرف نداشت همگی عالی دست مریزاد خسته نباشی❤️😘
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋
۲ ماه پیشنسیم
0یکی از قشنگ ترین ویژگی های پونه اینه که نمی خواد هومان رو عوض کنه، فقط می خواد بفهمتش. این خیلی فرق داره با اینکه بخوای یکی رو مطابق میل خودت تغییر بدی👌😌
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۲ ماه پیشHoda
0به نظرم این پارت بیشتر از این که عاشقانه باشه، درباره آدمایی بود که از گذشته شون فرار می کنن ولی گذشته ولشون نمی کنه. مخصوصاً هومان که هر تصمیمش بوی یه زخم قدیمی میده🤧
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۲ ماه پیشSanaz
0از جسارت پونه هم خیلی خوشم اومد کلا از دخترایی که برای عشقشون تلاش میکنن تا طرف رو به خودشون بیارن خیلی خوشم میاد😍🙇 ♀
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم
۲ ماه پیشSanaz
0یه آدمی که واقعاً هیچ احساسی نداشته باشه، این همه انرژی نمی ذاره که یکی رو از خودش فراری بده🥺🥺امیدوارم حق با من باشه
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۲ ماه پیشSanaz
0نمی دونم چرا ولی هر چی بیشتر هومان سعی می کنه پونه رو از خودش دور کنه، من بیشتر مطمئن میشم که دقیقاً از همون وابستگی میترسه😩😩
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۲ ماه پیشسارا(منشی کیانا)
0ولی بچه ها من به این نیت میرم پارت بعد که هومان با پونه نرم شده باشه🥲
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

🦢AVAZ GHO🦢
0هومان چقدر بد ذاتی این دختر آنقدر باهات مهربون بعد تو