پارت صد و چهل و ششم :
سرش رو کمی کج کرد و عین یه احمق که انگار زبون آدم ها رو بلد نیست بهم خیره شد.
با تُن خشن به زبانی ایتالیایی یه چیزی گفت که متوجه نشدم.
دستش رو کمی بالا آورد، یه حرکت کوتاه شبیه به " نه "
قلبم هوری ریخت اما هنوز عقب نکشیدم.
با لحنی که حسابی عجز و التماس داشت بهش گفتم:
_ Please… just one call.
One minute.
( لطفا... فقط یه تماس یه دقیقه ای. )
صدای خودم می لرزید.
از التماس متنفر بودم ام
مطالعهی این پارت کمتر از ۳۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
👍🥲
۳ هفته پیشدنیا
0یعنی مرد مخفی بازم رسید ؟! 😭💔
۴ هفته پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۴ هفته پیشdennis
0کیانا این همون پارتی بود که قرار بود استرسمونو کم کنه؟:)) وای
۱ ماه پیشحنانه
0استرس واقعی پارت های جلوتره بیا جلو ببین چه خبره😂
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم
۱ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۱ ماه پیشیگانه
0از همه بیشتر سکوت آدمای اون کافه ترسناک بود. هیچ *** انگار قرار نبود کمکش کنه 💀😒
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۲ ماه پیشسونیا
0من هنوز باورم نمیشه این همه بدبیاری پشت سر هم سر یه نفر بیاد. دلوین واقعاً از اول پارت تا آخرش فقط جنگید🥺🥺خیلی گناه داشت به یه همچین سرنوشتی دچار شد🥺
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۲ ماه پیشنیکو
0وای من تا شب نمیتونم صبر کنم بفهمم پارت بعدی چی میشهه😭😭
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋
۲ ماه پیشYami
0من اگه اون جا بودم به جای دلوین سکته ناقص و بعدش در جا تموم میکردم😟😟😫
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
خدا نکنه عزیزم
۲ ماه پیشYami
0اون لحظه ای که اسلحه از دستش افتاد، انگار آخرین امیدش هم افتاد روی زمین به قول خودش و واقعا هم حق داشت🤦 ♀
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۲ ماه پیشMaedeh
0من اگه اون جا بودم به جای دلوین سکته ناقص و بعدش در جا تموم میکردم😟😟😫
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
خدا نکنه قشنگم
۲ ماه پیشMaedeh
0اون لحظه ای که اسلحه از دستش افتاد، انگار آخرین امیدش هم افتاد روی زمین به قول خودش و واقعا هم حق داشت🤦 ♀
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۲ ماه پیشآوین
0هرچی به آخر پارت نزدیک تر می شدم، قلبم تندتر می زد. مدت ها بود یه رمان اینجوری مضطربم نکرده بود
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋
۲ ماه پیشژینا
0آخه دلوین این همه بدبختی کشید که آخرش گیر همچین آدمایی بیفته؟ دلم واقعاً براش سوخت🤧
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۲ ماه پیشادا
1فکرشو بکن اونهمه خطر کنی تلاش کنی وحشت کنی فرار کنی سر اخر گیر چنتا یالغور مست عقب اقتاده بشی که.. 😒💔
۲ ماه پیشسارا 8
0وای دقیقا😂منم دیشب به همین فکر میکردم
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
همه تلاش ها بی نتیجه موند :(
۲ ماه پیشادا
0خدا لعنتشون کنه نمیفهمم کی نسل یه همچین ادمایی منقرض میشه😐
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🫠🥹👌
۲ ماه پیشپای قصه کیانا
0هر چند اونجا فرق داره ولی خب نگرامم از همین الان😩👍
۲ ماه پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

🦢AVAZ GHO🦢
0وای اه جون یکی اومد مردم از استرس 💔