پارت صد و چهل و ششم :

سرش رو کمی کج کرد و عین یه احمق که انگار زبون آدم ها رو بلد نیست بهم خیره شد.
با تُن خشن به زبانی ایتالیایی یه چیزی گفت که متوجه نشدم.
دستش رو کمی بالا آورد، یه حرکت کوتاه شبیه به " نه "
قلبم هوری ریخت اما هنوز عقب نکشیدم.
با لحنی که حسابی عجز و التماس داشت بهش گفتم:
_ Please… just one call.
One minute.
( لطفا... فقط یه تماس یه دقیقه ای. )
صدای خودم می ‌لرزید.
از التماس متنفر بودم ام

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

شخصیت مهنا در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) مهنا
شخصیت مهسان در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) مهسان
شخصیت مرد مخفی در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) مرد مخفی
شخصیت نویان در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) نویان
تصویر شخصیت احتشام در رمان مرد فسیل مغز احتشام
تصویر شخصیت الیزا در رمان مرد فسیل مغز الیزا
تصویر شخصیت صابر در رمان مرد فسیل مغز صابر
تصویر شخصیت آرکا در رمان مرد فسیل مغز آرکا
تصویر شخصیت دلویس در رمان مرد فسیل مغز دلویس
تصویر شخصیت لاله در رمان مرد فسیل مغز لاله
تصویر شخصیت نیکا در رمان مرد فسیل مغز نیکا
تصویر شخصیت رافائل در رمان مرد فسیل مغز رافائل
تصویر شخصیت سهراب در رمان مرد فسیل مغز سهراب
تصویر شخصیت نونا در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) نونا
تصویر شخصیت نیک راد در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) نیک راد
تصویر شخصیت بهار در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) بهار
تصویر شخصیت ویولا در رمان مرد فسیل مغز (پارازیت سیاه) ویولا
تصویر شخصیت فرامرز و خشایار در رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه فرامرز و خشایار
تصویر شخصیت مهبد در رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه مهبد
تصویر شخصیت رادان در رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه رادان
تصویر شخصیت اردوان در رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه اردوان
تصویر شخصیت دلوین در رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه دلوین
تصویر شخصیت داروین در رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه داروین
تصویر شخصیت پونه در رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه پونه
تصویر شخصیت بهراد در رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه بهراد
تصویر شخصیت هومان در رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه هومان
تصویر شخصیت نوید در رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه نوید
تصویر شخصیت نیواد در رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه نیواد
تصویر شخصیت برهان در رمان مرد فسیل مغز | پارازیت سیاه برهان
آخرین نظرات ارسال شده
  • 🦢AVAZ GHO🦢

    0

    وای اه جون یکی اومد مردم از استرس 💔

    ۳ هفته پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    👍🥲

    ۳ هفته پیش
  • دنیا

    0

    یعنی مرد مخفی بازم رسید ؟! 😭💔

    ۴ هفته پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍

    ۴ هفته پیش
  • dennis

    0

    کیانا این همون پارتی بود که قرار بود استرسمونو کم کنه؟:)) وای

    ۱ ماه پیش
  • حنانه

    0

    استرس واقعی پارت های جلوتره بیا جلو ببین چه خبره😂

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم

    ۱ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍

    ۱ ماه پیش
  • یگانه

    0

    از همه بیشتر سکوت آدمای اون کافه ترسناک بود. هیچ *** انگار قرار نبود کمکش کنه 💀😒

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🫠🥹👌

    ۲ ماه پیش
  • سونیا

    0

    من هنوز باورم نمیشه این همه بدبیاری پشت سر هم سر یه نفر بیاد. دلوین واقعاً از اول پارت تا آخرش فقط جنگید🥺🥺خیلی گناه داشت به یه همچین سرنوشتی دچار شد🥺

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🫠🥹👌

    ۲ ماه پیش
  • نیکو

    0

    وای من تا شب نمیتونم صبر کنم بفهمم پارت بعدی چی میشهه😭😭

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋

    ۲ ماه پیش
  • Yami

    0

    من اگه اون جا بودم به جای دلوین سکته ناقص و بعدش در جا تموم میکردم😟😟😫

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    خدا نکنه عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • Yami

    0

    اون لحظه ای که اسلحه از دستش افتاد، انگار آخرین امیدش هم افتاد روی زمین به قول خودش و واقعا هم حق داشت🤦 ♀

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🫠🥹👌

    ۲ ماه پیش
  • Maedeh

    0

    من اگه اون جا بودم به جای دلوین سکته ناقص و بعدش در جا تموم میکردم😟😟😫

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    خدا نکنه قشنگم

    ۲ ماه پیش
  • Maedeh

    0

    اون لحظه ای که اسلحه از دستش افتاد، انگار آخرین امیدش هم افتاد روی زمین به قول خودش و واقعا هم حق داشت🤦 ♀

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🫠🥹👌

    ۲ ماه پیش
  • آوین

    0

    هرچی به آخر پارت نزدیک تر می شدم، قلبم تندتر می زد. مدت ها بود یه رمان اینجوری مضطربم نکرده بود

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋

    ۲ ماه پیش
  • ژینا

    0

    آخه دلوین این همه بدبختی کشید که آخرش گیر همچین آدمایی بیفته؟ دلم واقعاً براش سوخت🤧

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🫠🥹👌

    ۲ ماه پیش
  • ادا

    1

    فکرشو بکن اونهمه خطر کنی تلاش کنی وحشت کنی فرار کنی سر اخر گیر چنتا یالغور مست عقب اقتاده بشی که.. 😒💔

    ۲ ماه پیش
  • سارا 8

    0

    وای دقیقا😂منم دیشب به همین فکر میکردم

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    همه تلاش ها بی نتیجه موند :(

    ۲ ماه پیش
  • ادا

    0

    خدا لعنتشون کنه نمیفهمم کی نسل یه همچین ادمایی منقرض میشه😐

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🫠🥹👌

    ۲ ماه پیش
  • پای قصه کیانا

    0

    هر چند اونجا فرق داره ولی خب نگرامم از همین الان😩👍

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️