پارت صد و چهل و دوم :
با کنجکاوی پرسیدم:
_ میشه بگید اول کجا قراره بریم؟
رادان دستش رو آروم روی فرمان گذاشت و با همون آرامش و غرور همیشگی جواب داد:
رادان_ کم کم همه چیز رو به چشم میبینی فقط کافیه نگاه کنی و گوش بدی.
رادان پس از چند دقیقه رانندگی آرام و خونسرد و بعد پیچیدن توی چند خیابون خلوت، بالاخره به یه ساختمون نوساز رسید که ورودی ساختمون توی نگاه اول فقط یک در شیشه ای ساده به نظر می رسید.
کن
مطالعهی این پارت کمتر از ۳۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم
۱۶ ساعت پیشالمیرا
0این پارت رادان وایب مرد مخفی و داد. جدیدا با اردوان حال نمیکنم، مرتیکه فسیل مغز
۳ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۱۶ ساعت پیشآرزو
0وایب مرد مخفی داد رادان
۳ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۱۶ ساعت پیشSanaz
0عه پارت بعدی هم هست خبر نداشتم😍اخجون😍
۴ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
اها اخه نگران شدم چه طور دسترسی به پارت های بعد نداری خوبه پس بشین بخون قشنگم
۴ روز پیشSanaz
0خواهشاً زودتر پارت بعدی رو بذار. این مدل پایان دادن انصاف نیست، آدم تا پارت بعدی هزار تا سناریو توی ذهنش می سازه😩
۴ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم شما دو سه پارت دیگه هم داریا... باز نیست؟
۴ روز پیشSanaz
0آخر پارت رسماً آدمو تشنه ادامه کرد. الان اردوان کی می رسه؟ وقتی برسه چه واکنشی نشون میده؟ اصلاً دلوین لو میره یا نه؟🥺
۴ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۴ روز پیشپای قصه کیانا
0کیانا جونم مثل همیشه بارها گفتم خیلی خوب بلدی بین طنز و فضای سنگین تعادل ایجاد کنی. یه لحظه می خندی، دو دقیقه بعد استرس می گیری😂♥️عالی هستی عزیز دلم
۴ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋
۴ روز پیشپای قصه کیانا
0من از الان منتظرم اردوان بفهمه دلوین با رادان رفته بیرون. اون روز یا یه نفر کشته میشه یا کل ویلا روی سر همه خراب میشه😂👌
۴ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
باید دید که قراره چی بشه قشنگم😉🤍
۴ روز پیشپای قصه کیانا
0این دو تا مرد رسماً مسابقه گذاشتن ببینن کدومشون بیشتر اعصاب دلوین رو خرد می کنه😂😢
۴ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
خدا بهش صبر بده 🤭🤭
۴ روز پیشMaleki
0الان اردوان گوشی رو می شکنه به نعره میزنه و بعد دلوین به حق تعالی میپیونده😂 متاسفانه اون اتفاقی افتاد که انتظار نداشتم😂خشمش رو یه جور دیگه مخصوص به شخصیت خودش جواب داد😍😁
۴ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم😂عجب تخیلاتی دارین
۴ روز پیشMaleki
0دلوین تا گفت میرم خونه بهراد من گفتم کار دلوین دیگه تمومه..🤣
۴ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
🤭🤭
۴ روز پیشدریا
0ولی این دختر هنوز داشت با در دعوا می کرد خیلی اون کش مکش رو خفن نوشته بودی😍
۴ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍خوشحالم به دلت نشسته
۴ روز پیشدریا
0خدایی اگر جای دلوین بودم همون پشت در از سرما گریه ام می گرفت😂😞
۴ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
عزیزم😂
۴ روز پیشدریا
0من عاشق این شدم که رمان فقط عاشقانه نیست. معما، روانشناسی، طنز، استرس، همه چی با هم قاطی شده😍😁
۴ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍💋
۴ روز پیشماهی
0اردوان حتی از پشت تلفن هم ابهت داشت😍 این مرد اصلا یه چیز دیگه است😁❤️
۴ روز پیش
کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان
ای جانم
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

نفس
0مطمعنن یه نشونه از حقیقت ،به نظر من اردوان من باشم اردوانو انتخاب میکنم