لیست کلیه پارتهای رمان ماه محال : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 56
-
رمان ماه محال - پارت 21
لحظهای برق چشمانشان به هم افتاد دو نسل رو در رو. یکی مرد سالخوردهای که صدای تاریخ بود، دیگری جوانی زخمی از وجدان و وطن. حکیمی کوتاه اما برنده گفت:: _تو سرهنگی، نه فیلسوف.فقط دستور اجرا میکنی! کیوان از جا پرید. صندلی عقب رفت و به دیوار خورد. _نه سردار، شما اشتباه میکنین… من سرباز ایران...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 22
کیوان نیمخندهای کرد: _کجا بریم آخه؟ نصف شهر تعطیله، نصف دیگهش پر از نظامی و مأمور. شاهین گفت: _اه، سرهنگ جان، ما که تو جنگ جهانی زنده موندیم، از یه چند تا نگهبان نمیترسیم! بیا، یه کافهی کوچیک پایین میدان توپخونه هست. نوازندهی روسی داره، صدای ویالونش تا پادگانم میرسه. جمعِ افسرها و چ...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 23
کیوان به سمتش رفت، خم شد و انگشتش را روی زخمِ لبِ کاوه کشید. _ببین جرمت بزرگ تر از عاشق شدنته،صبر کن به زودی وقت که بشه پرونده ت رو روی کار میارم... چقدر حقیر و پست به نظر میای.... کسی که هنوز تو رو اینجوری ندیده بود تابانه،کاش میشد ببینه! کاوه با تمام توان سعی کرد خودش را تکان دهد: _لعنتی! ...
بروزرسانی در : ۵۶ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 24
میرزا فوراً در را بازتر کرد و به احترام عقب رفت. _نه، نه سرهنگ جان… اختیار دارید. بفرمایید داخل. خوش اومدین. کیوان با گامهایی استوار وارد شد. چکمههایش روی سنگِ سردِ سرسرا صدا میداد؛ هر قدم انگار وزن چند ماه فشار و خشم را حمل میکرد. نگاهش آرام و سنگین روی اتاقها چرخید؛ فرشهای کهنه، سینی ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 25
کیوان، پس از مکثی کوتاه، دوباره به جلو قدم برداشت. نفس عمیقی کشید و با صدایی که ترکیبی از جدیت و اندوه بود، گفت: _بهتره فراموشش کنی، تابان. تابان با ناباوری بهش خیره شد. _چی... چی رو فراموش کنم؟ کیوان با تلخی لبخندی زد: _از کاوه برای تو عشق و مرد درست نمیشه. چشماتو باز کن و با حقیقت رو به رو ش...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 26
مادرش هنوز دستش را روی سینه نگه داشته بود. نگاهش پرِ دلخوری بود و صدایش لرز خفیفی از رنج داشت: _علیکسلام… همینم زیادیه برات.اگه دلِت میخواست… الانم نمیومدی. بیا تو… بیا، که معلوم نیست دوباره کی یادت بیفته مادرت هنوز زندهست. کیوان بدون اعتراض، فقط یکنفس آرام و سنگین کشید و داخل شد. انگار...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 27
ناگهان، صدای زنگ تلفن خانهی قدیمی، مثل پتکی بر سرش فرود آمد. تلفن هی به صدا درمیآمد و انگار میخواست از جا کنده شود. کیوان، خوابآلود، به سختی از جا برخاست. چشمهایش را مالید و به سمت تلفن رفت. با صدایی گرفته و خسته، گوشی را برداشت: _بله…؟ صدایی آشنا، اما پر از هیاهو و داد و بیداد زیر دستش پی...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 28
جعفری با ترس، چند قدم لق خورد و نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد. خودش را جمع و جور کرد، دستش را بیاختیار به پیشانیاش برد، صدایش میلرزید: _قربان… به خدا… به خدا… دیشب… دیشب ساعت هشت… کیوان یک قدم دیگر جلو رفت: _دیشب ساعت هشت چی؟ درست حرف بزن مرتیکه به درد نخور! جعفری قورت محکمی داد: _به ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 29
_ناموس؟! شما ناموس منو زیر سوال بردید سردار! دختر عموی من مال منه! مال من! و شما با این کارت، اون رو به دست یه گرگ انداختید! کیوان، فریاد میزد، صدایش در اتاق میپیچید و بیشتر خشمش را نمایان میکرد. _ بگید کجا فرستادیدش؟! کجاست الان؟! رحیمی، سیگارش را دوباره برداشت و با حالتی از سرِ بیتفاوتی، ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 30
با قلبی که انگار داشت از سینه بیرون میزد، از اتاق خارج شد. راهرو را با قدمهایی لرزان طی کرد تا به بخش نیروهای زیردستش رسید. با عذاب وجدانی که گلویش را میفشرد، فریاد زد: _جعفری! جعفری، که چند قدم دورتر بود، با چهرهای هولشده و چشمانی که از شدت اضطراب گشاد شده بود، با احترام نظامی کامل دوید سم...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 31
درم دستهایش را روی کمرش گذاشت، نفس بلند و عصبیای کشید و گفت: _تو جیب منه دختر! پسرهی لاقبا… معلوم نیست چطوری تونسته از زندون در بره! ببین تابان، اینو با گوشات از من بشنو... من و پدرت هیچوقت تورو نمیدیم به اون شارلاتان! یکم دیگه هم طلاقتو ازش میگیرم، خیالمون راحت میشه. انگار کسی یک هو در ر...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 32
شب شده بود و عطر یاس و شببو از باغچه به داخل خانه میپیچید. هوا هنوز گرمای روز را داشت، اما نسیم خنکی از سمت کوچه میآمد و نوید شبنشینی دلانگیز را میداد. اتاق من پر بود از نور ملایم آباژور و عطر ادکلنهای خاصی که مهرانه همیشه برای مهمانیها استفاده میکرد. روی صندلی چوبی که جلوی میز آرایش ا...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 33
نگاهش خیره بود و کلماتی که از دهانش خارج میشد،انگار غیر قابل کنترل بود. یاد کارهایش، یاد وقتی که به من و کاوه ستم کرد، تمام احساساتم را تلخ میکرد و به شدت ازش بدم میومد. لبخندی زدم، لبخندی که از ته دل نبود، لبخندی تلخ و آمیخته با تمسخر بود. _خیلی بی چشم و رویی، کیوان.نمیدونم با کدوم رو جلوی م...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 34
سکوت، این بار تیزتر شد. و ناگهان صدای زنعمو شیوا، با همان لحن آمیخته به طعنه و دلخوشیِ همیشگیاش، بلند شد: _پهوو بابا... دختر کدوم شوهر؟ بعد رو به کیوان کرد و با نیمخندهای گفت: _بیا کیوان... شنیدی که چی گفت؟ همان لحظه نگاهم ناخواسته سمت کیوان کشیده شد. روی مبل رسمی و صاف نشسته بود اما ا...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 35
_ولی یه چیزو خوب بدون، سرهنگ جهانشاه... اگر فکر کردی با تحقیر کردن کاوه، یا با رو کردن رازهای کثیف گذشته، من از احساسم میترسم و عقب میکشم... سخت در اشتباهی. نمیدانستم از احساسم به کاوه حرف میزنم، یا از لج و دردی که دیگر شکل خودش را از دست داده بود. فقط میدانستم باید بگویم. باید یک چیزی را...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 36
_تابان، داری شوخی میکنی؟ اون پسر... پدرش زیر شکنجه کشته شده!بخاطر لاپورت پدر تو... چطور میتونی...؟چطور میتونی باور کنی واقعا دوست داره.. _من پدرش رو نمیشناختم. تنم را چرخاندم سمتش. _من کاوه رو میشناسم. من... صدایم شکست. _من نمیخوامت، کیوان. میفهمی؟ انگشتانش که جلوی صورتم بود، م...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 37
لبخندی زدم. از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه زخماند. _مبارکه. همه نگاهم کردند. _من میرم بیرون. شما هم بیاید. یک خداحافظی سرسری کردم. حتی نفهمیدم چه کسی جواب داد. از خانه بیرون زدم.ایستادم کنار در... هوا سردتر شده بود.دلم... عجیب حالش بد بود. با خودم گفتم: الان میاد. الان میاد بیرون. الان صدام...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 38
دنیا دور سرم چرخید. _عمل…؟ صدایم درنمیآمد. مامان نشست روی صندلی. _ما دوتا زن… بعد با چشمهای خیس نگاهم کرد. _تابان… یه زنگ به کیوان بزن. بیاد اینجا ما تنهاایم… دلم فشرده شد. _مامان الان وقتشه؟ _به خدا دست و پام شله… کیوان بیاد… کمکمونه… سکوت کردم. تو دلم گفتم: نکن. نیازش...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 39
کیوان دستش را روی شانهی مادرم گذاشت. صدایش پایین و محکم بود: _هیچی نمیشه. تا من اینجام هیچی نمیشه. دکترش کیه؟ اسمش چیه؟ پروندهش کجاست؟ آن تا من اینجام بیاختیار توی دلم نشست. نه برای مامان برای من برای خودم... چشمم به نیمرخش مانده بود که ناگهان سر برگرداند طرفم. _تابان. صدایم ...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 40
دلم کمی لرزید. ولی نمیدانستم از آرامش است یا از ترس. زبانم اما هنوز زهر داشت. _خب چه فرقی میکنه؟ آخرش یکی رو میگیری دیگه. سرش را بالا آورد. _آره. شاید. همان شاید دوباره نیشم زد. بعد مکثی کرد و با صدایی بمتر و آهستهتر ادامه داد: _اگه تو عشقمو باور میکردی… شاید الان باید بقی...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
