لیست کلیه پارتهای رمان ماه محال : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 56
-
رمان ماه محال - پارت 1
تابان پنج ماه به سر رفت… پنج ماهی که برایم نه شبیه زندگی بود و نه مرگ. یک جور برزخِ طولانی بود برام… جایی میان ترس از پدرم، شرم از کاری که کردم، و نگاههای کاوه که گاهی پر از صبر بود، گاهی پر از گلهی بیصدا بود... من و کاوه در خانهای کوچک زندگی میکردیم. کاوه همهچیز را فراهم کرده بود و می...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 2
"راوی" کیوان جهانشاه…سرهنگ تازهوارد ژاندارمری تهران. پسری که پنج سال فرنگ بود؛ دانشگاه نظامی درس خونده و انضباطش آهنین بوده، لباسش همیشه اتوکشیده س، قدمهاش بوی فرمان میده .. همان کسی بود که قرار بود ستون جدید امنیت تهران در روزهای شلوغِ حضور متفقین باشد. تهران اما، برخلاف ظاهر حضور قوی اش،...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 3
تلفن در دست کیوان قطع شد. همانطور که نشسته بود، انگار تمام قدرت از بدنش بیرون کشیده شد. نه… اینطور نبود. انگار تمام قدرتِ خاموششدهاش، حالا در یک نقطه، در یک کلمه، منفجر شده بود:تابان به یکباره از جا برخاست. حرکتش ناگهانی و برقآسا بود.انگار فنری فشردهشده، ناگهان رها شده باشد. اخمش غ...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 4
تابان، با همان لبخندِ همیشگیاش، نگاهش کرد و گفت: - امروز کوفته بار گذاشتم.. خیلی خوشمزه شده. کیوان، که دیگر نمیتوانست نقشِ خود را بازی کند، جلو رفت و کنارش نشست. دستش را دورِ شانهی کوچکِ تابان انداخت. - میدونی تابان… وقتی بزرگ شدیم، من داماد میشم. تو عروسِ من میشی. میریم یه ...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 5
_علیک سلام جانم...خوش اومدی.. میرزا، او را به کناری کشید و هر دو روی مبلِ راحتی نشستند. مهرانه، با دستانی لرزان، به سمتِ آشپزخانه رفت تا چای بیاورد. اما کیوان، حتی نگاهی هم به استکانهای چای نداشت. - کیوان جان، پسرم، کی رسیدی؟ چطور بود سفر؟ اوضاع اینجا… میرزا شروع به حرف زدن کرد، اما کیوان، با ه...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 6
پادگان من به خاطر این از خدا بیخبرها نباید اینطور ریختهپاش بشه! هر کسی اینجا مسئولیتی داره.بجنبین نظم رو برگردونید سریع! محسن با ترس سر تکان داد و به سمت نیروها رفت. کیوان، دستهایش را به پشت کمرش زد و شروع کرد به قدم زدن. هر قدم، مثل ضربهی پتک روی زمین بود.. اعصابش خردتر از آن بود که بتوا...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 7
دستش روی فرمان کمی سفتتر شد و در دل دلش گفت: – تابان… نمیتونه از من دور باشه. نمیذارم باشه. ماشین، از روی دستاندازهای جادهی قدیم کرج میپرید و دوباره محکم مینشست. باران ریزی شروع به نمنم زدن روی شیشه کرده بود. یکی از نیروها با نگرانی گفت: – جناب سرهنگ، اگر اون کاوه… اگر مقاومت ک...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 8
تابان سرد بود. خیلی سرد. نه فقط سرمایِ نفوذکرده از دیوارهایِ نمگرفتهی آسیاب، که سرمایِ درونِ خودم. بدنم درد میکرد. دردِ تازهای که هنوز نفسِ کاوه از تنش بیرون نرفته بود، حس میشد. انگار تمامِ وجودم را مچاله کرده بود و دوباره انداخته بود روی زمین. اشکهایم بیاختیار میریخت. نه فقط ...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 9
چطور پیدایمان کرده بودن؟ با ترس و لرز، خودم را به پنجرهی کثیفِ آسیاب رساندم. تاریک بود. فقط نورِ چراغهایِ ماشینِ آنطرف دیده میشد. و چند سایهی مردانه. یک نفرجلوتر از همه ایستاده بود بزرگ هیکل تر بود انگار از دلِ تاریکی تراشیده شده بود. مردی که حتی در نورِ کم، جذبهاش مثل آهنربا کشش داشت....
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 10
نمیدانم چه شد. فقط یک آن، خودم را دیدم که دستِ کاوه را گرفتهام و با هم از آستانهی درِ نمگرفتهی آسیاب بیرون میآییم. هوایِ سردِ شب، انگار تیرِ خلاصی بود بر تنِ لرزانم. چراغهایِ ماشینِ آفتابخورده، صورتِ مردانی را که دورِ کیوان جمع شده بودند، روشن و خاموش میکرد. و در میانِ همه، کیوان ا...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 11
ناگهان، انگار نیرویی از جایی به من الهام شد. صدایی در درونم فریاد زد: تاب بیاور! با تمامِ توانم، در حالی که نفسِ عمیقی میکشیدم، فریاد زدم: – آره! زنشم!خب که چی! نگاهِ کیوان، تیزتر از همیشه شد.انگار میخواست درونم را بخواند. ادامه دادم با صدایی که کمی لرزش داشت، ولی قاطع بود: – تو… اصلا تو ا...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 12
همهچیز در دلم لرزید. خشکم زد. کلماتش مثلِ چاقو، آهسته و دقیق فرو رفت در قلبم.لحظه ای هوایِ اطراف تار شد برایم. فقط صدایِ نفسهایمان و بارانی که هنوز چکه میکرد روی سقفِ شکستهی آسیاب به گوشم میرسید چیزی درونم شکست وقتی آن جمله را گفت. «تو برایِ منی…» انگار دنیا از جایش تکان خورد. ول...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 13
تابان جیغ زد: — نمیشینم! کیوان در آینه لبزد: — امتحان نکن حوصلهمو. همین یک جمله آرام،ولی عمیق و فرماندهوار، کافی بود که تابان چند ثانیه خشکش بزند. کیوان که اینطور حرف میزد دیگر جای بحث باقی نبود. اما خب… تابان مگر کوتاه میآمد؟ نه... زیر لب غر زد: — تو مریضی… قسم میخورم مریضی… کی...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 14
تابان هنوز نفسش را صاف نکرده بود که صدای کیوان از آینه برگشت.... صدایی که دیگر شبیهِ اول نبود و بلکه پر ازخشم بود... —حله...خودت خواستی… باشه. پایش رفت روی پدال گاز و تا ته پدال را فشورد تا جایی که موتور شورلت جیغ کشید. یکهو تابان پرت شد عقب و از ترس چنگ زد به صندلی و جیغ کشید: — چی کیوان!چی میگی...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 15
کیوان، پشت به او، کنار پنجره ایستاد. نورِ رعد، صورتش را لحظهای روشن کرد. دودِ سیگار از لایِ انگشتانش بیرون میرفت. —من دوست دارم، تابان.... صدایش از میانِ دود و نورِ رعد، مثل آهی کشدار بیرون آمد. — ولی تو… با حرفات منو نابود کردی. برگشت سمت تابان که روی زمین زار میزد. نگاهش دیگر آن برقِ جنون را...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 16
تابان نگاهش را دوخته بود به شیشهی خیسِ ماشین. باران روی شیشه میلغزید و هر قطرهاش انگار ادامهی اشکهای او بود. با دستان لرزانش روی صندلی چنگ زد. —ولی آرزوی من نیستی. هیچوقت نبودی کیوان کیوان سرش را کمی چرخاند. نگاهش آنقدر آرام، آنقدر مطمئن بود که انگار نه تهدیدی شنیده بود، نه نفرتی. چانها...
بروزرسانی در : ۷۲ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 17
تابان هنوز انگشتش روی زنگ خانه بود که صدای بستن در شورلت و بعد قدمهای سنگین و بعدم حضورِ کیوان، دقیقاً کنار شانهاش را حس کرد... تابان با عصبانیت ناگهانی برگشت: —کجا؟؟ چشمهایش تیز شد. — لطفاً برو. نمیخوام ببینمت. نمیخوام نزدیکم باشی. کیوان سرش را کمی خم کرد، فقط به او خیره شد، با همان آرامشِ...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 18
درِ حیاط که بسته شد، صدای نفسِ سنگین میرزا داخل حیاط پیچید و وارد خانه شد. ...... مهرانه هنوز تابان را کنار در نگه داشته بود. انگار میترسید او دوباره غیب شود. چشمانش قرمز و صدایش لرزان بود: — تابان… با خودت چیکار کردی دختر؟ تو دختر منی… به این کمالات… به این خوبی… چرا رفتی خودتو اسیر یه گ...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 19
کیوان از جا برخاست. قدمی به سمت کاوه برداشت. صورت کاوه هنوز زخمی بود، اما حالا رنگ حقارت بر چهرهاش نشسته بود. _چته؟ چرا رنگت پریده؟ کاوه با شنیدن این حرف،اخم هایش درهم شد. اما کیوان فرصتی برای فکر کردن نداد. مشت گره کردهاش را با تمام قدرت به صورت کاوه کوبید. استخوان گونهاش با معنای واقعی خرد ...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 20
کیوان، همانطور که دستش روی پیشانیاش تکیه داشت و نفسهایش سنگین بالا و پایین میرفت، سعی کرد صدایش را کنترل کند. سرش هنوز از حرف مادرش تیر میکشید، انگار چیزی درونش به جوش آمده باشد با مکثی کوتاه گفت: _باشه مادر… فعلاً اصلاً نمیخوام تو اوضاع مملکتم به ازدواج فکر کنم. ولم کنین با این حرفا. اگر...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
