ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت سی و چهارم :
سکوت، این بار تیزتر شد.
و ناگهان صدای زنعمو شیوا، با همان لحن آمیخته به طعنه و دلخوشیِ همیشگیاش، بلند شد:
_پهوو بابا... دختر کدوم شوهر؟
بعد رو به کیوان کرد و با نیمخندهای گفت:
_بیا کیوان... شنیدی که چی گفت؟
همان لحظه نگاهم ناخواسته سمت کیوان کشیده شد.
روی مبل رسمی و صاف نشسته بود اما انگار عضلاتش یکباره منقبض شده باشند.
فکش سفت شد. بعد خیلی آرام، با آن حالت م
لطفا صبر کنید...
