پارت بیست و دوم :

کیوان نیم‌خنده‌ای کرد:
_کجا بریم آخه؟ نصف شهر تعطیله، نصف دیگه‌ش پر از نظامی و مأمور.
شاهین گفت:
_اه، سرهنگ جان، ما که تو جنگ جهانی زنده موندیم، از یه چند تا نگهبان نمی‌ترسیم!
بیا، یه کافه‌ی کوچیک پایین میدان توپخونه هست.
نوازنده‌ی روسی داره، صدای ویالونش تا پادگانم می‌رسه.
جمعِ افسرها و چند تا پیرمرد بازاری‌ن. شبیه رستورانه اون‌جور که زن و مرد جدا می‌نشینن و

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️