ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت چهل :
دلم کمی لرزید.
ولی نمیدانستم از آرامش است یا از ترس.
زبانم اما هنوز زهر داشت.
_خب چه فرقی میکنه؟
آخرش یکی رو میگیری دیگه.
سرش را بالا آورد.
_آره. شاید.
همان شاید دوباره نیشم زد.
بعد مکثی کرد و با صدایی بمتر و آهستهتر ادامه داد:
_اگه تو عشقمو باور میکردی…
شاید الان باید بقیه شیرینیِ ما دوتا رو میخوردن، نه حرف بلهبر
لطفا صبر کنید...
