ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت سی و ششم :
_تابان، داری شوخی میکنی؟ اون پسر... پدرش زیر شکنجه کشته شده!بخاطر لاپورت پدر تو... چطور میتونی...؟چطور میتونی باور کنی واقعا دوست داره..
_من پدرش رو نمیشناختم.
تنم را چرخاندم سمتش.
_من کاوه رو میشناسم.
من...
صدایم شکست.
_من نمیخوامت، کیوان.
میفهمی؟
انگشتانش که جلوی صورتم بود، مشت شد.
_ولی من تو رو میخوام، تابان! تا ته ته دنیا میخوامت...
چرا نمی
لطفا صبر کنید...
