ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت سی و هفتم :
لبخندی زدم.
از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه زخماند.
_مبارکه.
همه نگاهم کردند.
_من میرم بیرون. شما هم بیاید.
یک خداحافظی سرسری کردم. حتی نفهمیدم چه کسی جواب داد.
از خانه بیرون زدم.ایستادم کنار در...
هوا سردتر شده بود.دلم... عجیب حالش بد بود.
با خودم گفتم:
الان میاد. الان میاد بیرون. الان صدام میکنه.
چند دقیقه گذشت.هیچ خبری نشد.
در باز نشد.صدایی نیامد.
ف
لطفا صبر کنید...
