پارت سی و هفتم :

لبخندی زدم.
از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه زخم‌اند.
_مبارکه.
همه نگاهم کردند.
_من می‌رم بیرون. شما هم بیاید.
یک خداحافظی سرسری کردم. حتی نفهمیدم چه کسی جواب داد.
از خانه بیرون زدم.ایستادم کنار در...
هوا سردتر شده بود.دلم... عجیب حالش بد بود.
با خودم گفتم:
الان میاد. الان میاد بیرون. الان صدام می‌کنه.
چند دقیقه گذشت.هیچ خبری نشد.
در باز نشد.صدایی نیامد.
ف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!