ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و هشتم :
جعفری با ترس، چند قدم لق خورد و نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد.
خودش را جمع و جور کرد، دستش را بیاختیار به پیشانیاش برد، صدایش میلرزید:
_قربان… به خدا… به خدا… دیشب… دیشب ساعت هشت…
کیوان یک قدم دیگر جلو رفت:
_دیشب ساعت هشت چی؟ درست حرف بزن مرتیکه به درد نخور!
جعفری قورت محکمی داد:
_به خدا، سردار رحیمی… دیشب ساعت هشت ما رو مرخص کردن، قربان!
گفتن خودشون هست
لطفا صبر کنید...
