ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت سی و پنجم :
_ولی یه چیزو خوب بدون، سرهنگ جهانشاه...
اگر فکر کردی با تحقیر کردن کاوه، یا با رو کردن رازهای کثیف گذشته، من از احساسم میترسم و عقب میکشم... سخت در اشتباهی.
نمیدانستم از احساسم به کاوه حرف میزنم، یا از لج و دردی که دیگر شکل خودش را از دست داده بود.
فقط میدانستم باید بگویم. باید یک چیزی را در او بشکنم؛ همانطور که او چیزی را در من شکسته بود.
_من مثل شما نیستم که برای آبرو
لطفا صبر کنید...
