پارت سی و پنجم :

_ولی یه چیزو خوب بدون، سرهنگ جهانشاه...
اگر فکر کردی با تحقیر کردن کاوه، یا با رو کردن رازهای کثیف گذشته، من از احساسم می‌ترسم و عقب می‌کشم... سخت در اشتباهی.
نمی‌دانستم از احساسم به کاوه حرف می‌زنم، یا از لج و دردی که دیگر شکل خودش را از دست داده بود.
فقط می‌دانستم باید بگویم. باید یک چیزی را در او بشکنم؛ همان‌طور که او چیزی را در من شکسته بود.
_من مثل شما نیستم که برای آبرو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!