پارت سی و پنجم :

_ولی یه چیزو خوب بدون، سرهنگ جهانشاه...
اگر فکر کردی با تحقیر کردن کاوه، یا با رو کردن رازهای کثیف گذشته، من از احساسم می‌ترسم و عقب می‌کشم... سخت در اشتباهی.
نمی‌دانستم از احساسم به کاوه حرف می‌زنم، یا از لج و دردی که دیگر شکل خودش را از دست داده بود.
فقط می‌دانستم باید بگویم. باید یک چیزی را در او بشکنم؛ همان‌طور که او چیزی را در من شکسته بود.
_من مثل شما نیستم که برای آبروØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️