لیست کلیه پارتهای رمان ماه محال : پارت های 41 تا 56
تعداد کل پارت های منتشر شده : 56
-
رمان ماه محال - پارت 41
هنوز باورم نمیشد واقعا خودش باشد. آنقدر ناگهانی، آنقدر بیخبر، درست وسط شبی که همهچیز داشت از دستم میرفت. کاوه یک قدم آمد جلو. نور زردِ محوطه افتاده بود روی صورتش و سایهی خستگی زیر چشمهایش را پررنگتر کرده بود، اما لبخندش همان بود؛ همان لبخندی که روزی دلم را با آن برده بود. _قول ب...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 42
کاوه یک قدم جلو رفت. _ساختم؟ تو با درجهت، با اسم و رسمت، با زور خانوادهت، تابان رو ازم گرفتی. کیوان این بار آرام از جیبش دست درآورد و همانطور که نگاهش را از کاوه نمیگرفت، گفت: _مردی که نتونه زنی که عاشقشه رو کنار خودش نگه داره، معمولاً راحتترین کار رو میکنه… گردن بقیه میندازه...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 43
همان لحظه قلبم یک لحظه ایستاد. اما نمیخواستم خیال کند اثر گذاشته روم. نمیخواستم فکر کند به خاطر او نرفتهام. سریع گفتم: _بخاطر ارزش خودم نرفتم. نه بخاطر چیز دیگه ای...وگرنه هیچکس نمیتونست منو منصرف کنه خودتم اینو میدونی.. نگاهش لحظهای روی صورتم نشست. چشمانش خواندنم را بلد بو...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 44
_من خودم هم نمیفهمم چرا وقتی بهم نگاه نمیکنه حرصم میگیره. چرا وقتی تشکر کرد، خوشحال شدم. چرا وقتی گفت دختر عاقلی هستی… انگار یکی توی دلم چراغ روشن کرد. مامان آهسته لبخند زد. _چون برات مهمه. _ولی چرا باید مهم باشه؟ کاوه کنارم بود. کاوه جنگید. کاوه... _کاوه چی؟ مامان این بار جد...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 45
کیوان چند لحظه نگاهم کرد. آنقدر مستقیم که مجبور شدم چشم ازش بدزدم.چرا با دلم اینچنین میکرد؟! که بلاخره دهن باز کرد: _اول میخواستم بگم بابت دیشب… ممنون. ابروهایم بالا رفت. _برای چی؟ _برای اینکه با کاوه نرفتی. برای اینکه اونجا… مکث کرد و صدایش پایینتر آمد. _پشت من ایستادی. نفسم ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 46
مامان سرش را برگرداند. _تابان؟ ولی من دیگر نمیخواستم بمانم نگاه زنمویم را بع خودم ببینم و نه حرفهای تیکه پرانش را بشنوم... نه از آن وصلت لعنتی که مثل میخ توی مغزم کوبیده شد بشنوم... فقط راه افتادم. راهرو را تقریباً دویدم. نفسم سطحی شده بود.دلم بیدلیل تیر میکشید. و عجیبتر از همه، ذهن...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان ماه محال - پارت 47
هوای بیرون بوی بارانِ مانده روی آسفالت میداد. شورلتِ مشکی کیوان آرام از حیاط بیمارستان بیرون رفت و سکوت سنگینی داخل ماشین نشست. من جلو، کنار کیوان نشسته بودم. بابا روی صندلی عقب نیمهدراز کشیده بود و مهرانه مادرم کنارش نشسته بود؛ یک دستش دور شانههای بابا بود، انگار هنوز میترسید حالش دوباره...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان ماه محال - پارت 48
پارتهای چند ثانیه فقط نگاهش کردم. همانطور که روبهرویم ایستاده بود... با آن سکوت سنگین مردانهاش... با آن چشمهایی که آدم را وادار میکرد بیشتر از چیزی که میخواهد، خودش را لو بدهد. باد آرامی بین درختهای حیاط پیچید و لبهی پیراهنم را تکان داد. نفس آرامی کشیدم و سعی کردم دوباره خودم را جمع ک...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان ماه محال - پارت 49
پارتهای ماه محال: #پارت_۱۷۸ صدای کوبیده شدن در دوباره توی عمارت پیچید. محکمتر و وحشیتر. تنم لرزید و ناخودآگاه دو دستم را روی گوشهایم گذاشتم. _بخدا خودش بود مامان... کاوه بود... صدایم میلرزید. نفسهایم بریدهبریده بیرون میآمد. مهرانه بازوهایم را گرفت و هراسان نگاهم کرد. _آروم باش دختر....
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان ماه محال - پارت 50
همینطور که توی آغوش کیوان نفس میکشیدم، انگار دنیا برای چند ثانیه ساکت شده بود. نه صدای ترس... نه فریاد کاوه... نه حتی فکرِ فردا... فقط گرمای بغل کیوان و دستهای حلقه شدش دور کمرم بود و صدای قلبی که عجیب محکم و مطمئن میزد. انگار میگفت: هنوز امنه جام... نفسم آهستهتر شده بود.. شونههام ک...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان ماه محال - پارت 51
#پارت_۱۸۱ تمام مسیر را در سکوت آمدیم. بابا روی صندلی عقب نیمهدراز کشیده بود و مهرانه کنارش نشسته بود. من جلو بودم... درست کنار کیوان. و این نزدیکی لعنتی، هر ثانیه بیشتر حواسم را به هم میریخت. بیرون تاریک شده بود و نور چراغهای خیابان از روی صورتش رد میشد. یکبار دستش را روی دنده گذاشت. ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان ماه محال - پارت 52
برای اولین بار متوجه خستگی پشت چشمهایش شدم. از صبح تا الان کنار ما بود...دنبال کاوه گشته بود... هوای بابا را داشت... و حالا هم باید برود پادگان. بیاختیار گفتم: _یه کم استراحت نمیکنی؟ کیوان خندید. همان خندهی آرام مردانهاش. _سرهنگها مرخصی ندارن. بعد نگاهش دوباره روی صورتم نشست. و ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان ماه محال - پارت 53
پارتهای دیگه تحمل اون خونه رو نداشتم.نه تحمل نگاههای زنمو شیوا رو...نه تحمل اسم نوشین رو... نه تحمل این فکر لعنتی رو که شاید همین الان، همین روزها، کیوان رو مجبور کنن با دختر داییش ازدواج کنه. آهسته از جا بلند شدم. _من خوابم میاد... میرم استراحت کنم با اجازه... مهرانه مادرم نگاهم کرد. _بر...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان ماه محال - پارت 54
چشمهایم در چشمهایش قفل شده بود. لعنت به این مرد که هر بار درست همان سوالی را میپرسید که من از خودمم جرأت پرسیدنش را نداشتم. نفسم سنگین شده بودقلبم انقدر محکم میکوبید که حس میکردم خودش جواب سوالش را میدهد اما غرورم...ترسم... همهچی دست به دست هم داده بود که فرار کنم. با حرص بازویم ره...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان ماه محال - پارت 55
کیوان نگاهش را از روبهرو نگرفت. _چیشد که کنارش گذاشتی؟ تابان ساکت شد.میدانست منظورش کیست. کاوه مردی که روزی حاضر بود برایش با دنیا بجنگد. کیوان ادامه داد: _تو دوستش داشتی اشتباه که نمیکنم؟! تابان چند لحظه به حیاط ساختمان خیره ماند. بعد آرام گفت: _آدما اشتباه میکنن. کیوان چیزی نگفت. ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان ماه محال - پارت 56
راوی سکوت سنگین و خفهکننده حاکم شد. همه چیز در چند ثانیه اتفاق افتاد. تابان با چمدان کنار در ایستاده بود. نوشین وسط راهرو خشکش زده بود. شیوا از انتهای سالن با نگرانی به پسرش نگاه میکرد. و کیوان دیگر آن مرد آرام چند دقیقه قبل نبود. فکش آنقدر محکم شده بود که رگ کنار شقیقهاش بیرون زده بو...
بروزرسانی در : دیروز
