پارت سی :

با قلبی که انگار داشت از سینه بیرون می‌زد، از اتاق خارج شد.
راهرو را با قدم‌هایی لرزان طی کرد تا به بخش نیروهای زیردستش رسید. با عذاب وجدانی که گلویش را می‌فشرد، فریاد زد:
_جعفری!
جعفری، که چند قدم دورتر بود، با چهره‌ای هول‌شده و چشمانی که از شدت اضطراب گشاد شده بود، با احترام نظامی کامل دوید سمت او:
_بله قربان! دستور بدید!
کیوان، در حالی که سعی می‌کرد لرزش صدایش را پنها

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!