ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت سی :
با قلبی که انگار داشت از سینه بیرون میزد، از اتاق خارج شد.
راهرو را با قدمهایی لرزان طی کرد تا به بخش نیروهای زیردستش رسید. با عذاب وجدانی که گلویش را میفشرد، فریاد زد:
_جعفری!
جعفری، که چند قدم دورتر بود، با چهرهای هولشده و چشمانی که از شدت اضطراب گشاد شده بود، با احترام نظامی کامل دوید سمت او:
_بله قربان! دستور بدید!
کیوان، در حالی که سعی میکرد لرزش صدایش را پنها
لطفا صبر کنید...
