ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و پنجم :
کیوان، پس از مکثی کوتاه، دوباره به جلو قدم برداشت. نفس عمیقی کشید و با صدایی که ترکیبی از جدیت و اندوه بود، گفت:
_بهتره فراموشش کنی، تابان.
تابان با ناباوری بهش خیره شد.
_چی... چی رو فراموش کنم؟
کیوان با تلخی لبخندی زد:
_از کاوه برای تو عشق و مرد درست نمیشه. چشماتو باز کن و با حقیقت رو به رو شو، لطفا...
دستش را به سمت شانهی تابان دراز کرد، اما انگار نیرویی نامرئی او را مت
لطفا صبر کنید...
