ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت سی و هشتم :
دنیا دور سرم چرخید.
_عمل…؟
صدایم درنمیآمد.
مامان نشست روی صندلی.
_ما دوتا زن…
بعد با چشمهای خیس نگاهم کرد.
_تابان… یه زنگ به کیوان بزن.
بیاد اینجا ما تنهاایم…
دلم فشرده شد.
_مامان الان وقتشه؟
_به خدا دست و پام شله…
کیوان بیاد… کمکمونه…
سکوت کردم.
تو دلم گفتم:
نکن.
نیازش نداشته باش.
ولی…
لطفا صبر کنید...
