ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت سی و نهم :
کیوان دستش را روی شانهی مادرم گذاشت.
صدایش پایین و محکم بود:
_هیچی نمیشه.
تا من اینجام هیچی نمیشه.
دکترش کیه؟ اسمش چیه؟ پروندهش کجاست؟
آن تا من اینجام بیاختیار توی دلم نشست.
نه برای مامان برای من برای خودم...
چشمم به نیمرخش مانده بود که ناگهان سر برگرداند طرفم.
_تابان.
صدایم نکرده بود، انگار تکانم داده بود.
_بیا بری
لطفا صبر کنید...
