پارت بیست و یک :

لحظه‌ای برق چشمان‌شان به هم افتاد دو نسل رو در رو.
یکی مرد سالخورده‌ای که صدای تاریخ بود، دیگری جوانی زخمی از وجدان و وطن.
حکیمی کوتاه اما برنده گفت::
_تو سرهنگی، نه فیلسوف.فقط دستور اجرا می‌کنی!
کیوان از جا پرید. صندلی عقب رفت و به دیوار خورد.
_نه سردار، شما اشتباه می‌کنین… من سرباز ایرانم، نه مزدور انگلیس! اونا که دارن این خاک رو با سیاست و لبخند می‌خورن، از دشمن خØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️