ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و یک :
لحظهای برق چشمانشان به هم افتاد دو نسل رو در رو.
یکی مرد سالخوردهای که صدای تاریخ بود، دیگری جوانی زخمی از وجدان و وطن.
حکیمی کوتاه اما برنده گفت::
_تو سرهنگی، نه فیلسوف.فقط دستور اجرا میکنی!
کیوان از جا پرید. صندلی عقب رفت و به دیوار خورد.
_نه سردار، شما اشتباه میکنین… من سرباز ایرانم، نه مزدور انگلیس! اونا که دارن این خاک رو با سیاست و لبخند میخورن، از دشمن خØ
لطفا صبر کنید...
