ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت نهم :
چطور پیدایمان کرده بودن؟
با ترس و لرز، خودم را به پنجرهی کثیفِ آسیاب رساندم. تاریک بود. فقط نورِ چراغهایِ ماشینِ آنطرف دیده میشد.
و چند سایهی مردانه.
یک نفرجلوتر از همه ایستاده بود بزرگ هیکل تر بود انگار از دلِ تاریکی تراشید ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
