پارت هفده :

تابان هنوز انگشتش روی زنگ خانه بود که
صدای بستن در شورلت و بعد قدم‌های سنگین و بعدم حضورِ کیوان، دقیقاً کنار شانه‌اش را حس کرد...
تابان با عصبانیت ناگهانی برگشت:
—کجا؟؟
چشم‌هایش تیز شد.
— لطفاً برو. نمی‌خوام ببینمت. نمی‌خوام نزدیکم باشی.
کیوان سرش را کمی خم کرد،
فقط به او خیره شد، با همان آرامشِ مردانه‌ی اعصاب‌خوردکنش گفت:
—نمی‌دونستم برای اومدن به خونه‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!