پارت هجده :

درِ حیاط که بسته شد، صدای نفسِ سنگین میرزا داخل حیاط پیچید و وارد خانه شد.
......
مهرانه هنوز تابان را کنار در نگه داشته بود. انگار می‌ترسید او دوباره غیب شود.
چشمانش قرمز و صدایش لرزان بود:
— تابان… با خودت چی‌کار کردی دختر؟
تو دختر منی… به این کمالات… به این خوبی…
چرا رفتی خودتو اسیر یه گدا گشنه کردی؟
هان؟ چرا؟
تابان تا اسم «گدا گشنه» را شنید، انگار چیزی د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ماهرخ

    0

    عجب زورگوییه ها . این وسط کاوه از همه بدبخت تر میشه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!