ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت هجده :
درِ حیاط که بسته شد، صدای نفسِ سنگین میرزا داخل حیاط پیچید و وارد خانه شد.
......
مهرانه هنوز تابان را کنار در نگه داشته بود. انگار میترسید او دوباره غیب شود.
چشمانش قرمز و صدایش لرزان بود:
— تابان… با خودت چیکار کردی دختر؟
تو دختر منی… به این کمالات… به این خوبی…
چرا رفتی خودتو اسیر یه گدا گشنه کردی؟
هان؟ چرا؟
تابان تا اسم «گدا گشنه» را شنید، انگار چیزی د
لطفا صبر کنید...

ماهرخ
0عجب زورگوییه ها . این وسط کاوه از همه بدبخت تر میشه