ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت نوزده :
کیوان از جا برخاست. قدمی به سمت کاوه برداشت. صورت کاوه هنوز زخمی بود، اما حالا رنگ حقارت بر چهرهاش نشسته بود.
_چته؟ چرا رنگت پریده؟
کاوه با شنیدن این حرف،اخم هایش درهم شد. اما کیوان فرصتی برای فکر کردن نداد. مشت گره کردهاش را با تمام قدرت به صورت کاوه کوبید.
استخوان گونهاش با معنای واقعی خرد شد و روی زمین افتاد.
_ببین با پای خودت میای بیرون، تابان رو طلاق میدی!
کیوان با
لطفا صبر کنید...
