پارت سوم :

تلفن در دست کیوان قطع شد.
همان‌طور که نشسته بود، انگار تمام قدرت از بدنش بیرون کشیده شد.
نه… این‌طور نبود.
انگار تمام قدرتِ خاموش‌شده‌اش، حالا در یک نقطه، در یک کلمه، منفجر شده بود:تابان
به یک‌باره از جا برخاست. حرکتش ناگهانی و برق‌آسا بود.انگار فنری فشرده‌شده، ناگهان رها شده باشد.
اخمش غلیظ‌تر از همیشه شده بود و گره‌ی ابروهایش تا عمق جانش کشیده شده بود.
خط فکیِ سفت شده‌اش، زیر نور سرد اتاق، مانند تیغه‌ای تیز، برق می‌زد.
چشمان خاکستری‌اش، که لحظه‌ای پیش درد را لو داده بود، حالا آتشی از خشم و اضطراب را نشان می‌داد.
مردی که پنج سال در اروپا انضباط آموخته بود، حالا تبدیل به طوفانی خشمگین شده بود.
- یعقوبی،ماشین رو آماده کن! فوراً!
زیردستش که از ترسِ این فورانِ ناگهانی، زبانش بند آمده بود، با صدای گرفته‌ای پاسخ داد:
- چ… چشم قربان!
و با احترام نظامی، سریع از اتاق خارج شد.
کیوان نفس عمیقی کشید. چشم‌هایش را برای لحظه‌ای بست.
تصویر صورتِ همان دخترِ خیره‌سر، با آن چشم‌های درشت و مهربان، اما گاهی لجوج…
به خاطر آورد.
_تابان… کجایی تو؟ با کی رفتی؟ دختر خیره‌سر…؟!
زیر لب زمزمه میکرد کلماتی نامفهوم را، آمیخته با نگرانی و غضبی که سعی در کنترلش داشت.
کیوان،داخل پاشین نظامی پاسگاه، غرق در خاطرات بود.
تصویرِ تهرانِ قدیم، کوچه‌های آشتی‌کنان، عطرِ نانِ تازه‌ی صبح و صدای خنده‌ی بچه‌ها و میانِ همه‌ی این‌ها، چهره‌ی تابان برایش نمایان شد
دخترکی با موهای بافته، چشمانی که همیشه شیطنت در آن‌ها برق می‌زد و لبانی که انگار برای خندیدن ساخته شده بود.
او و تابان، هم‌بازی‌های قسم‌خورده‌ی دوران کودکی بودند.
در حیاطِ وسیعِ خانه‌ی عمو میرزا، میانِ درختانِ سیب و انار، دنیای خودشان را می‌ساختند.
تابان، شاهزاده‌ی قصه‌ها بود و کیوان، شوالیه‌ی وفادارش.
بیشتر وقت‌ها، بازی‌هایشان شکلِ جدی‌تری به خود می‌گرفت.
یادش آمد روزی را که با هم خانه بازی می‌کردند.
تابان، با چادری گل‌گلی که رو سرش انداخته بود، کنارِ سفره‌ی کوچکشان نشسته بود.
کیوان، که همیشه نقشِ مردِ خانه را بازی می‌کرد، با اقتدارِ کودکانه گفت:
- خب عروس خانوم، شام چی داریم؟

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • افسون

    0

    ای وای مثل اینکه خبرایی هست که دختر خان هنور نمیدونه ولی خوب دل که دنبال حرفها نیست هر جا میلش بکشه میدوه 😅

    ۳ ماه پیش
کپی شد!