ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت یازده :
ناگهان، انگار نیرویی از جایی به من الهام شد.
صدایی در درونم فریاد زد: تاب بیاور!
با تمامِ توانم، در حالی که نفسِ عمیقی میکشیدم، فریاد زدم:
– آره! زنشم!خب که چی!
نگاهِ کیوان، تیزتر از همیشه شد.انگار میخواست درونم را بخواند.
ادامه دادم با صدایی که کمی لرزش داشت، ولی قاطع بود:
– تو… اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟!
اصلا تو به چه حقی اومدی اینجا دنبال من؟!
برو
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
