ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت پانزده :
کیوان، پشت به او، کنار پنجره ایستاد. نورِ رعد، صورتش را لحظهای روشن کرد. دودِ سیگار از لایِ انگشتانش بیرون میرفت.
—من دوست دارم، تابان....
صدایش از میانِ دود و نورِ رعد، مثل آهی کشدار بیرون آمد.
— ولی تو… با حرفات منو نابود کردی.
برگشت سمت تابان که روی زمین زار میزد. نگاهش دیگر آن برقِ جنون را نداشت. چیزی عمیقتر بود شبیه به خستگی و درد. و شاید… کمی پشیمانی...
—ببین به
لطفا صبر کنید...
