ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت پنجم :
_علیک سلام جانم...خوش اومدی..
میرزا، او را به کناری کشید و هر دو روی مبلِ راحتی نشستند.
مهرانه، با دستانی لرزان، به سمتِ آشپزخانه رفت تا چای بیاورد. اما کیوان، حتی نگاهی هم به استکانهای چای نداشت.
- کیوان جان، پسرم، کی رسیدی؟ چطور ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

آیلی
0کیوان رو برای من بپیچین بی زحمت🥸