ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت دوازده :
همهچیز در دلم لرزید.
خشکم زد. کلماتش مثلِ چاقو، آهسته و دقیق فرو رفت در قلبم.لحظه ای هوایِ اطراف تار شد برایم.
فقط صدایِ نفسهایمان و بارانی که هنوز چکه میکرد روی سقفِ شکستهی آسیاب به گوشم میرسید
چیزی درونم شکست وقتی آن جمله را گفت.
«تو برایِ منی…»
انگار دنیا از جایش تکان خورد.
ولی من...من اجازه ندادم این لرزشم را ببیند.
لب کج کردم. از عصبانیتی که داشت
لطفا صبر کنید...
