پارت یک :


تابان
پنج ماه به سر رفت… پنج ماهی که برایم نه شبیه زندگی بود و نه مرگ. یک جور برزخِ طولانی بود برام…
جایی میان ترس از پدرم، شرم از کاری که کردم، و نگاه‌های کاوه که گاهی پر از صبر بود، گاهی پر از گله‌ی بی‌صدا بود...
من و کاوه در خانه‌ای کوچک زندگی می‌کردیم.
کاوه همه‌چیز را فراهم کرده بود و میگفت تو امانتی، تا وقتی خودت نخوای، حتی نفسمم بهت نمی‌رسه ....
و واقعاً هم همین بود.
۵ ماه بود که خویشتن داری میکرد
نه به‌خاطر اینکه نخواد… به‌خاطر اینکه من نمی‌تونستم
عذاب وجدان مثل پتکی رو سرم می‌کوبید.
شب‌ها با فکر پدرم می‌خوابیدم؛ تصویر چهره‌ی شکسته‌اش، چشم‌هایی که احتمالا اشکی بود و تصویر مادرم که بین آشفتگی خانه راه می‌رفت و اسمم را آرام صدا می‌زد.
همه‌ی این‌ها مثل قفسی دور سینه‌ام پیچیده بود.
بعد از مدت‌ها سکوت، کاوه نفسش را آه‌مانند بیرون داد و روبه‌رویم نشسته بود. نگاهش انگار زخمی بود.
- تابان… پنج ماهه شوهرتم. پنج ماهه همین‌جوری کنارمی… انگار غریبم برات.
اگه قرار بود این‌طوری بشه… خب می‌گفتی. اصلاً عقد نمی‌کردیم.
تو برمی‌گشتی خونتون… منم تحویلم می‌دادی به مأمورا. تموم می‌شد.
چیزی در صدایش ترک برداشت.
یه جور خستگیِ تهِ قلبش فریاد میزد
سرم پایین افتاد. انگشت‌هام رو هم فشار می‌دادم، نمی‌دونستم چطور نگاهش کنم.
- نه کاوه… این‌جوری نگو… من…
واقعاً حالم خوب نیست.
من هنوزم می‌ترسم… از پدرم، از کاری که کردم، از نگاه مردم… من هنوز… نمی‌تونم زن واقعیت باشم.
نه چون تو بدی من عاشقتم کاوه ولی چون من گمم واقعا...
زمان می‌خوام. شاید… شاید با زمان… بتونم کنار بیام. بتونم… بهت نزدیک بشم.
لبخند کوتاه و تلخ و نصفه‌نیمه‌ای زد.
انگار حرف‌هایم هم دلداریش بود، هم بیشتر زخمی اش کرد.
- زمان…؟! باشه. من که پنج ماه وایسادم، پنج سال هم وایمیستم...
اما تابان… فقط یه چیزو بدون. من ازت نمی‌خوام به کاری که کردی فکر نکنی فقط نذار این فاصله بکشتَم.
نذار فکر کنم تو از بودن کنار من پشیمونی.
خودم را جمع کردم و نگاهش کردم. برای اولین بار بعد مدت‌ها عمیق به چشمانش خیره شدم!
- پشیمون نیستم…
فقط… هنوز راحت نیستم ..ولی… قول می‌دم تلاش کنم این حصار رو بشکنم.
چشمانش برق کوتاهی زد‌.همونی که تو ۵ ماه با وجود اوضاعی که داشتیم هنوز خاموش نشده بود.
- همینو می‌خواستم. فقط همین.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فهیمه

    0

    خیلی عالی و وایب خوبی میده😍

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️