ماه محال به قلم زهرا خزائی
پارت پنجاه و چهارم :
چشمهایم در چشمهایش قفل شده بود.
لعنت به این مرد که هر بار درست همان سوالی را میپرسید که من از خودمم جرأت پرسیدنش را نداشتم.
نفسم سنگین شده بودقلبم انقدر محکم میکوبید که حس میکردم خودش جواب سوالش را میدهد
اما غرورم...ترسم...
همهچی دست به دست هم داده بود که فرار کنم.
با حرص بازویم ره از دستش کشیدم.
_کیوان نصف شب چرا چرند به هم می
لطفا صبر کنید...
